تنها نشسته بودم که اشکی مرا
تا انتهای خاطره مهمان کرد ...
دوباره باد می آمد و بوی عطر نگاهی که
از تمام یاسهای صداقت گذر کرده بود ...
و دستهای آبی و گرمی
که در کویر برفی دستانم به آبها می رفت ...
او آشنای زمستان بود که یک اتفاق
قلبش را به خورشید بخشید !
و آن زمان
چشمان او
با شکوه قله...