گرچه آبم روزي اما سوختم
قطره تا دريا سراپا سوختم
تشنه اي آمد لبش را تر کند
چاره لب تشنه اي ديگر کند
تشنه اي آمد که سيرابش کنم
مشک خالي داد تا آبش کنم
تشنه آن روز من عباس بود
پاسدار خيمه هاي ياس بود
خون عباس علمدار شهيد
قطره قطره در درون من چکيد
گر چه آبم آبرويم رفته است
شادي از رگ هاي جويم رفته...