به وضوح سيني چايي تو دستم ميلرزيد و صداي جرينگ جرينگ فنجانها به گوش ميرسيد...خيلي سعي ميكردم به خودم مسلط باشم اما انگار كاري از دستم ساخته نبود...
يه سلام كلي كردم و يه نگاه كلي تر به مهمونا...
سه نفر بودن...منيرخانوم...دختربزرگش مهسيما...و آقايي كه احتمالا همون آقا پارسا بود...
منيرخانوم و...