[IMG]
خستگی هایم را با خدا قسمت کرده ام ...
خدا قبول کرده است، سهم بزرگتری از خستگی هایم را برای خودش بردارد !
چون من کوچکترم،کمترش برای من باشد !
درد هایم هم همینطور ...
به خدا گفتم که من کوچکم و ضعیف
و خواستم درد ها و خستگی هایم را، همه اش را بدهم برای خدا باشد !
خدا قبول نکرد ...
گفت...
[IMG]
خستگی هایم را با خدا قسمت کرده ام ...
خدا قبول کرده است، سهم بزرگتری از خستگی هایم را برای خودش بردارد !
چون من کوچکترم،کمترش برای من باشد !
درد هایم هم همینطور ...
به خدا گفتم که من کوچکم و ضعیف
و خواستم درد ها و خستگی هایم را، همه اش را بدهم برای خدا باشد !
خدا قبول نکرد ...
گفت...
[IMG]
خستگی هایم را با خدا قسمت کرده ام ...
خدا قبول کرده است، سهم بزرگتری از خستگی هایم را برای خودش بردارد !
چون من کوچکترم،کمترش برای من باشد !
درد هایم هم همینطور ...
به خدا گفتم که من کوچکم و ضعیف
و خواستم درد ها و خستگی هایم را، همه اش را بدهم برای خدا باشد !
خدا قبول نکرد ...
گفت...
[IMG]
خستگی هایم را با خدا قسمت کرده ام ...
خدا قبول کرده است، سهم بزرگتری از خستگی هایم را برای خودش بردارد !
چون من کوچکترم،کمترش برای من باشد !
درد هایم هم همینطور ...
به خدا گفتم که من کوچکم و ضعیف
و خواستم درد ها و خستگی هایم را، همه اش را بدهم برای خدا باشد !
خدا قبول نکرد ...
گفت...
[IMG]
خستگی هایم را با خدا قسمت کرده ام ...
خدا قبول کرده است، سهم بزرگتری از خستگی هایم را برای خودش بردارد !
چون من کوچکترم،کمترش برای من باشد !
درد هایم هم همینطور ...
به خدا گفتم که من کوچکم و ضعیف
و خواستم درد ها و خستگی هایم را، همه اش را بدهم برای خدا باشد !
خدا قبول نکرد ...
گفت...
[IMG]
خستگی هایم را با خدا قسمت کرده ام ...
خدا قبول کرده است، سهم بزرگتری از خستگی هایم را برای خودش بردارد !
چون من کوچکترم،کمترش برای من باشد !
درد هایم هم همینطور ...
به خدا گفتم که من کوچکم و ضعیف
و خواستم درد ها و خستگی هایم را، همه اش را بدهم برای خدا باشد !
خدا قبول نکرد ...
گفت...
[IMG]
خستگی هایم را با خدا قسمت کرده ام ...
خدا قبول کرده است، سهم بزرگتری از خستگی هایم را برای خودش بردارد !
چون من کوچکترم،کمترش برای من باشد !
درد هایم هم همینطور ...
به خدا گفتم که من کوچکم و ضعیف
و خواستم درد ها و خستگی هایم را، همه اش را بدهم برای خدا باشد !
خدا قبول نکرد ...
گفت...
[IMG]
خستگی هایم را با خدا قسمت کرده ام ...
خدا قبول کرده است، سهم بزرگتری از خستگی هایم را برای خودش بردارد !
چون من کوچکترم،کمترش برای من باشد !
درد هایم هم همینطور ...
به خدا گفتم که من کوچکم و ضعیف
و خواستم درد ها و خستگی هایم را، همه اش را بدهم برای خدا باشد !
خدا قبول نکرد ...
گفت...
تو مرا ساده و بی اندیشه ، برای آرامشت چون عروسک می خواهی ! ولی من تو را ...
آن چنان که هستی دوست می دارم ...
با دروغ های قشنگت ، مهربانی هایت و خنده های زیبایت !
دست هایت را بی رویا ، بی منت و بی آرزو
آن چنان که هست ، عاشقانه دوست می دارم ...
ای نازنین ، تندیس تو را من از واقعیت وجود تو...
دختر گل را به مرد داد و گفت:"اين مال شماست." مرد گل را به همسرش تقديم كرد و گفت:"اين گل مال شماست." و زن گل را لاي دفتر خاطراتش گذاشت... آن شب زن به عشق همسرش مي انديشيد ... مرد به دست هاي يخ زده ي دختر و دختر به اينكه چرا مرد بابت گل پولي نداد ...!
ماهها ... روزها ... ساعت ها و لحظه های بسیاری در وحشت از دست دادنت نفس کشیدم !
کابوس رفتنت را، مال من نبودنت را بارها و بارها به آب گفتم ...
و حالا ...
این سوی فاصله ها
به تو می نگرم که
هیچوقت مال من نبودی !!!
گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند... مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار ... من اکنون صاحب دشتي قاصدکم ! اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند ؟!...