و در آخر بعد از این همه بود
آخرین بود و نبودم را
در بیابانی پر از من
به آتش می کشم !
و در شوق این بازی کودکانه
معصومانه خودم را در آغوش می گیرم ...
لبخندی از حسرت
تا طاقت کنم سنگینی باری که
سالهاست شانه هایم را می فشارد ...
تنها رویا
رویایی پر از خیال بازگشت ...
و من باز همان کودکم ...!