فاصله را معنا کن
با کتابی که زبانش آمدن است ...
دست بر دیوار سیمانی بکش
لمس قلب من به همین آسانی است !
بیراهه ای که به کوچه ی عشق می رسید اشتباه نبود
راه را اشتباه آمده بودم ...
پشیمان نیستم !
راهنما شده ام ...!
شعر هم برای استقبال از تو کم می آورد
می دانم ...
چشم و دلم را که آذین ببندم هم کافی نیست !
اما ...
دستانم را که بگیری
می شود آغاز فصل گرمای من
و نگاه تو ...!