در خیالات خودم...در زیر بارانی که نیست...
میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست,
مینشینی روبه رویم خستگی در میکنی,
چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست,
باز میخندی ومیپرسی که حالت بهتر است,
باز میخندم که خیلی گرچه میدانی که نیست,,
شعرمیخوانم برایت واژه ها گل میکند,
یاس ومریم میگذارم توی گلدانی...