ما رسیدیم و کمی به هم نگاه کردیم
شاید خیلی بیشتر از کمی !
سپس ابرها آمدند، نمی دانم
من نبودم یا، تو رفته بودی ...
وبه همین سادگی
داستان ما تمام شد ...
شاید خیلی بیشتر از ساده
و من منتظر طلوع آفتاب ماندم ...
.
.
.
می خواهم مثل همان روز دور
که نا خواسته نگاهم را گره زدم به چشمانت
که ناخواسته دستم را گرفتی در دستانت
که خندیدم ...
که خندیدی ...
که نا خواسته عاشق شدیم !
به اندازه همان لحظه
می خواهم دوست بدارمت !
می خواهم
با عشق ...
تاریخ را تکرار کنم ...!
پنجره ام را می بندم
این همه پنجره ی باز برای دنیا کافی ست ...
روزگاری اگر صدای خنده ام به آسمان رفت
تو انگار کن که مست شادی ام !
کاش اگر بغض هایم آب شدند
ترحم چشمانت را به خیسی چشمانم پیشکش نکنی !
از خلوت تنهایی ام سرمستم
و می دانم...