آنکس که می گفت دوستت دارم
عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد
رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت
صدای خش خش برگها همان اوازی بود
که من گمان می کردم می گوید :"دوستت دارم!"
خود را به كه بسپارم وقتي كه دلم تنگ است؟
پيدا نكنم عاشق؛ دلها از همه از سنگ است.
گويا كه در اين وادي از عشق نشاني نيست...
گر هست يكي عاشق آلوده به صد رنگ است.