[IMG]
گریزی نیست ...
همیشه بی آنکه بخواهی
اتفاق خودش را می اندازد
وسط زندگی ات !
بعد هم می رود
تو می مانی و اینهمه چه کنم ...
با ذهنی که مدام تکرار می کند:
"حالا که اتفاقی نیفتاده
دوست نداشت بماند، رفت...همین!"
حالم از ذهنی که زیاد حرف می زند به هم می خورد !
می روم تا اتفاق کمی آرام...
امشب باران آمد و اشکهایم را شست !
سردم نیست ولی می لرزم ...
کاش تمام شود و تمام نشوم !
.
.
.
یک نفر دارد گریه می کند انگار
نکند من باشم !
می روم آرامش کنم که کسی را جز من ندارد ...!!!