آخرين جرعه آب درون ليوان بالاي سرم را سركشيدم
و همچنان پلكهايم را بهم ميفشردم تا بلكه خواب را به چشمانم بكشانم
اما دريغ...صداي مؤذن مي آمد و من هنوز بيدار بودم.
چقدر سنگين بودم..چقدر مات و چقدر خيره...خيره به سقف اتاق
چقدر خالي از حرف بودم و چقدر پراز ...دلتنگي...
خسته ام از اينهمه هجوم...