پشت هر کوه بلند،سبزه زاریست پر از یاد خدا وندر آن باغ کسی میخواند، که خدا هست ، دگر غصه چرا؟ آروز دارم : خورشید رهایت نکند
غم صدایت نکند
ظلمت شام سیاهت نکند
و تو را از دل آنکس که دلت در تن اوست حضرت دوست جدایت نکند.
خوش به حال باد
گونه هایت را لمس می کند
و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد!
کاش مرا باد می آفریدند
تو را برگ درختی خلق می کردند؛
عشق بازی برگ و باد را دیده ای؟!
در هم می پیچند و عاشق تر می شوند…
من حقیقت را دیده ام
مثل آنچه با ذهنم ساخته بودم نیست
من آن را دیده ام
و تصور زندگی کردن با آن
روحم را برای همیشه تسخیر کرده است
اگر یک روز٬ یک ساعت
ناگهان همه چیز به یک چیز تبدیل شود
برترین آنها مهرورزیدن است