روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»
رییس پرسید: «بابا خونس؟»
صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله» .... می تونم با او صحبت کنم؟...
کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقدر مثل بچگیهام لالایی هاتو دوست دارم
سادگیهاتو دوست دارم خستگیهاتو دوست دارم
چادر نماز و زیر لب خدا خدا تو دوست دارم
کاشکی رو طاقچه دلت آینه و شمعدون می شدم
تو دشت ابریه چشات یه قطره بارون می شدم
کاشکی می شد یه دشت گل برات لالایی بخونم
یه آسمون نرگس...
تنها میان سایه های افکار خموش می نشینم ،
و نام تو را بر زبان می آورم ...
آن را بدون کلمات بر زبان می آورم ...
آن را بی مقصود بر زبان می آورم ...
زیرا چون کودکی هستم که مادرش را صدها بار صدا می زند ،
و شاد از این که می تواند بگوید ، " مادر " ...
شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت
برای بنده خود لطفها گفت
چه گویم من مکافات تو ای جان
که نیکی تو را جانا خدا گفت
ولیکن جان این کمتر دعاگو
همه شب روی ماهت را دعا گفت
شنیدم كه چون قویِ زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رَود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند كه این مرغ شیدا
كجا عاشقی كرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
كز مرغ غافل شود صبح بمیرد
من این نكته گیرم...