آروده اند که:
روزی شیخ صبح دیراز خواب بیرون شدی و نمره عملی درس را عنقریب از کف رفته می دید .
شیخ بجستی بساط درس و بحث جمع کردی وگوشی در توبره گذاشتی تا به ایستگاه رسید خواست زنگی بزند به مریدان تا اماری ازکلاس بگرفتی دید جاتره وبچه نیست !
عربده زد گوشیم گوشیم و مدهوش گشت مریدان یک به یک خود به...