پیرجو هواپیمایی به قصد واقعه 11 سبتامبر بربودندی.. خلبان را گفت به دو قلو راهی شو.. خلبان وی را رو ندادندی و گفتندی "برو بابا حال داری"..
پیرجو چون مطلب به این ثقالت شنیدندی.. به التماس تضرع کردندی که بگذار لاقلکندی "یه بوق بزنم توروخدا"
من بهروزندی
و شعر را مضمون چنین مینمود:
قورباغه به دیدن چشمه ابا اتا کند
مجنون ,ناله از آن چشم پر جفا کند
ادمینا تو که نایی روزی به در خانه ام
آنگه بین که پیرجویت چه و چه ها کند
در اسفهلان مردی زاده شد به نهایت کمال.. روزی شتری بر در خانه اش نشست
گفتند ای مرد شانس برتو رو کرده .ملایی فلان منبر تو را آراسته گردد..
از فرط هیجان سخنی فی البداه بر زبان راند و از خوشخوشان دلنوشته اش نقش زمین شد