روسری ام را به دست باد میسپارم
و در دشت تنهایی هایم
میدوم
بگذار روزگار موهای سپیدم را ببیند
صدای نفسهای خسته ی مرا بشنود
شاید باور کند
این سایه ی هراسان
همان دخترک آرام کنار پنجره است...
دخترک رفت ولی زیر لب این را میگفت :
” او یقینا پی معشوق خودش می آید “
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود :
” مطمئنا که پشیمان شده برمیگردد “
عشق قربانی مظلوم ” غرور ” است هنوز . . .
خدایا :
تمام دلتنگی هایم به واسطه ی تکرار نام تو به التیام می رسد ...
تمام حرف های بی معنی ام با ذکر نام تو معنا می گیرد ...
تمام سیاهی شب هایم به عشق تو روشن می شود ...
خدایا :
تو تمام احساس دردی که زخمی و بی دفاع نمی توانم فریادش کنم ..
. تو تمام ناگفته های بغض آلودی که با حسرت و اشک...
حساب و کتاب دنیا رو که ورق میزدم ...
از فرمول عدالتش خوشم اومد ...
هر چیزی رو " بگیری " که پشتش " آه و التماسه " ... !!
یک چیزی رو باید " پس بدی " که اسمش " تقاصه " ... !!