نتایح جستجو

  1. ملیسا

    زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!! زندگی...

    زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!! زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ،...
  2. ملیسا

    رمان امینه --- مسعود بهنود

    فصل چهاردهم سپاهی که به سر کردگی فتحعلی خان قاجار شاه طهماسب فرزند شاه سلطان حسین را در میان گرفته بود وقتی از استر اباد جدا شد تا خود را به خراسان برساند خیالی بزرگ در سر داشت تجدید عظمت صفوی و زیر پرچم اوردن تمام ایران . هنوز نخستین روز این سفر به شب نرسیده بود که فتحعلی خان قاجار دانست که با...
  3. ملیسا

    سلام عزیزم ، آدرس جدید را برات نوشتم ، موقتی وارد شو . ولی من مشکلی ندارم و باز میشه برای من .

    سلام عزیزم ، آدرس جدید را برات نوشتم ، موقتی وارد شو . ولی من مشکلی ندارم و باز میشه برای من .
  4. ملیسا

    سلام عزیزم ، مرسی قربونت برم . ادرس جدید : www.f.98ia.com

    سلام عزیزم ، مرسی قربونت برم . ادرس جدید : www.f.98ia.com
  5. ملیسا

    رمان امینه --- مسعود بهنود

    فصل سیزدهم در اصفهان اشرف افغان بعد از کشتن محمود بنای خوشرفتاری با مردم و شاه سلطان حسین گذاشته بود . وی د رابتدا به حیله تاج سلطنت را به شاه سلطان حسین پیشنهاد کرد تا شاه بد بخت را محک زند . شاه صفوی نه ان که حیله او را در یابد بلکه از بس رنج دیده بود تاج را نپذیرفت و بار دیگر ان را نثار کرد...
  6. ملیسا

    رمان امینه --- مسعود بهنود

    امپراطور نمی دانست که امینه پیش از ان هرگز با مردی جز شوهر خود بی واسطه گفتگویی نکرده بود . در ان لباس بلند و پوشیده و کلاه پهن که موهای چون شبق او را می پوشاند و تور سیاهی که صورتش را از دید نا محرمان پنهان می داشت امینه به زنان اروپایی شبیه بود . پطر گمان نداشت که او می تواند ایرانی باشد چه...
  7. ملیسا

    رمان امینه --- مسعود بهنود

    فصل دوازدهم وقتی دلاوران ترکمن را را بر قافله محمود بستند و مانع از ان شدند که دومین کاروان غنایم به قند هار برود امینه با انان بود و دست پروردگان خود را رهبری می کرد . ترکمن ها بر اساس قرار ابتدا حمله بردند و بعد عقب کشیدند تا گروه امینه وارد میدان شوند . افغان ها هنوز گیج از ان غافلگیری بودند...
  8. ملیسا

    رمان امینه --- مسعود بهنود

    اگر امینه نمی گرست از ان بود که سودایی در سر داشت و تا ان زمان به هر چه می خواست رسیده بود اما ام کلثوم زنی از اهالی خراسان در جمع زنان شاه صفوی شاعر و ادیب و سخنور بود ساز خوش می نواخت و می گفتند در عزاداری های دربار اصفهان در جمع زنانه چون صدا سر می داد کوه به گریه می افتاد . او جگر گوشه ای...
  9. ملیسا

    رمان امینه --- مسعود بهنود

    فصل دهم قاصدی که خبر را از اصفهان اورد لازم نبود که ابعاد فاجعه را جز به جز باز گوید چهره اش خود حکایت را بیان می کرد . او از جهنمی امده بود که زبان قادر به توصیف ان نبود . با شنیدن ماجرای تسلیم شاه سلطان حسین و ورود افغان ها به پایتخت خون در رگ های فتحعلی خان چون فلزی مذاب به جوش امد فقط کلام...
  10. ملیسا

    رمان امینه --- مسعود بهنود

    فصل نهم چند ماهی از احاصره اصفهان نگذشته بود که قطی ظاهر شد . محمود چنان را ها را بسته بود که قرصی نان را مگر مرغ هوا به اصفهان می رساند . قدر این بود که ثروتی که در 150 سال صفویه از اطراف در اصفهان گرد اورده بود به سودای قرص نانی داده شود . زمستان به انتها می رسید و امیدی به رسیدن کمک و بهبود...
  11. ملیسا

    رمان امینه --- مسعود بهنود

    فصل هشتم محمد حسن پسری که امینه از شاه سلطان حسین داشت و همه او را فرزند فتحعلی خان اشاقه باش می دانستند یک ساله نشده بود که او بار دیگر باردار شد . می دانست که خان قجر در اتش داشتن پسران متعدد می سوزد و با ان که امینه او را منع نکرده بود ولی فتحعلی خان به خود جرات نمی داد که در پی گرفتن همسری...
  12. ملیسا

    رمان امینه --- مسعود بهنود

    فصل هفتم اصفهانی که امینه ان را وانهاد و سوار بر اسب کرن سیاه خود از ان دور شد هنوز شهر هنر بود و عشق شاه هر ماه در گوشه ای از ان قصری می ساخت . به پیروی از شاه که نه سر جنگ با کسی داشت و نه سر کشور گشایی دستگاه اداری اصفهان نیز خو کرده به بزم نهانی و زاهد نمایی هر روز راه های جدیدی برای لذت...
  13. ملیسا

    رمان امینه --- مسعود بهنود

    فصل ششم از رازی که در ان غروب امینه برای فتحعلی خان اشاقه باش سر گشود لحظاتی خون در رگ های مرد ایلیاتی مغرور از حرکت باز ایستاد . او لحظا تی در سکوت به ابشاری نگریست که در پشت سر او فرو می ریخت و چنان که گویی بغضی در گلو داشت چند گامی پشت به امینه رو به ابشار رفت که غروب رنگی از خون به ان...
  14. ملیسا

    رمان امینه --- مسعود بهنود

    فصل پنجم دومین روز از ماه رمضان بود نزدیک غروب ولوله ای در اشاقه باش افتاد . خان فاتح با سپاه خود باز امده بود . و در این زمان یک روز از صد روزی مانده بود که می باید بگذرد تا وی بتواند متعلق به فتحعلی خان شود . کسی این را نمی دانست و همه بر این خیال بودند که این عروس در اصفهان به تصرف ان داماد...
  15. ملیسا

    رمان امینه --- مسعود بهنود

    فصل چهارم قافله ای که امینه سالار ان بود و یکی از عموزادگان فتحعلی حان سر دسته قراولان ان در دو هفته از کو ه های البرز گذشت و به سر حد استر اباد نزدیک شد به خواست امینه نه دشت ها نه کوپایه ها و نه رود های خروشان شتاب قافله را نگرفت . تنها در منار شهر ها متوقف می ماندند برای شبی و روزی و هر بار...
  16. ملیسا

    رمان امینه --- مسعود بهنود

    دیگر فتحعلی خان مفتاح مشکلات پایتخت شده بود . او خبر داشت که سلطنت را در پشت پرده حرمسرا می گرداند ولی خبر نداشت که در گفتگو های خلوت شاه و خاتون چه می گذرد . خاتون نظر به گشودن در خزانه و تقویت خان قاجار و گماردن او به امی الامرایی داشت او اینک می دانست که خزانه شاهی خالی نیست و می گفت این همه...
  17. ملیسا

    رمان امینه --- مسعود بهنود

    فصل سوم روزی که شیخ ساجد اصفهانی شیخ الشیوخ دربار صفوی خطبه خواند و خاتون صبیه امام قلی را در چهارده سالگی به عقد نهمین پادشاه صفوی در اورد نه چنان بود که با دیگر پردگیان حرم شاه کردند که در ان زمان بیش از دویست زن بودند از ترک وتاتار گرجی و یونانی عرب و افغانی بلکه به فرموده سه روز شهر را طعام...
  18. ملیسا

    رمان امینه --- مسعود بهنود

    فصل دوم تا کار خاتون به حرم شاه و عمارت چهلستون افتد خواستگاران بسیار را از سر به در کرده بود که زیبا پسند و گزیده جو در اصفهان بسیار بود . گاه صیاد امیری و امیر زاده ای بود و گاه یکی از عجوزه هایی که به چشم باز و طمع انعام در میان شهر می گشتند تا غزالی چون او را رام کنند و به قفس حرمسرای...
  19. ملیسا

    رمان امینه --- مسعود بهنود

    کتاب اول فصل اول اگر قلعه بیگی اصفهان نیز ان روز ماجرای فتنه دخترکان را پیش شاه نمی برد باز دیر یا زود شاه صفوی وصف خاتون را می شنید . اصفهان با همه بزرگی به دوران شاه سلطان حسین صفوی کوچک بود و هر خبری در ان به گوش شاه می رسید . چه رسد به ان که دخترکانی شوریده باشند و کلانتر و سالار قزلباش را...
بالا