ترسم از روزیه که خدا سیّد مرتضی رو ول کنه و من رو با ملیجک ناصرالدین شاه محشور کنه...خدایا توبه!!!!!![اسمایلِ گاز گرفتنِ فضای خالیِ بین شست و انگشت اشاره ی دست راست]!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نه خیر از اونجایی که مرفه بی دردیم...تختمون دو طبقه س، ثنا بالا خوابیده!!
---------------------------------------------
میگم رو این عکسه آهنگ ای ساربان آهسته ران می ذاشتیا!!! بهش میومد!!:eek:
تو جیگرت رو نگه دار اون وقتی کباب کن که من پول ندارم ناهار بخرم!! بعد می شینیم دوتایی با چنان ولعی با...
دوستان پیشنهاد دادن که تو پروفم تبلیغات را بندازم...انصافاً پیشنهاد خوبی بود...از ماکارونی رشد تا دیفرانسیل ماشین و جزوات قبولی در آزمون سیکل!!:biggrin:
من رفتم...مثل اینکه دوباره آدرنالین خونم بالا زده...قاطی کردم!
بالاخره ارزشون با ما فرق داره دیگه...ریالی نیست!!!
مگه اینکه من تو خواب پول داشته باشم!! آقا از 50 تومنی که مامانم داده 6 تومن مونده!!!! واسه گذران این ماه پر برکت فک کنم باید تو مترو بشینم کتابامو بفروشم!!!
خانوما کتاب دارم...کتابای ضد آبِ استخری...مستقیماً از بانه میاد...خانوما کسی...
این خوابو گفتم واست؟!
خواب دیدم با شهید آوینی و بر و بچه ها رفتیم نمایشگاه کتاب. شهید آوینی میگه تاپیکت خیلی خوبه، در انتخاب عکس دقت کن!!!!!! بعد می گه برو فلان کتابو بخر و من پول ندارم...میرم از عابر بگیرم که توسط یک کارگر زحمت کش و آدمکش شهرداری به شهادت می رسم!!!!
مهشید اینجارو داشته باش...
تازه یکی اومده بود(تو خوابم) می گفت: ببخشید کتابی دارین واسه یه دختر عاطفی که تو این احوالات نیست؟؟!! یعتی خواب دیدنم هم به آدم نرفته!!
شماره 17 پیش فروش شده!! همه شو تو خواب دادم رفت...هی می گفتم: اه چرا واسه خودم نگه نداشتم!!:surprised:
منظورم ماکت بود...سلام می رسونه!! نه بابا کجاش تموم شده! فعلاً اعضا و جوارحش آماده س!!
یه خوابی دیدم جک...بعد ظهر خوابیده بودم...خواب دیدم 150 تا کتاب دفاع مقدس دادن بهم، میگن اینارو بده به ملت، من به مردم می گم از 1 تا 150 یه عدد بگو، بعد
کتابی که اون شماره روش خورده رو بهشون می دم!!!!!!:eek:
قبلاً یه تاپیک تو تالار دفاع بود به نام" نوشته های مزار شهدا" یا یه همچین چیزای...هرچی می گردم نیست!! پایه ای بزنیم و عکسایی که خودمون گرفتیم رو بذاریم؟؟! خوب میشه ها...
گزیده ای از روایت فتح (16)
گزیده ای از روایت فتح (16)
"دروازه ی قرآن"
آه برادر!!
آیا می دانی این راه که می سپری صراطی است که از متن جهنّم به سوی بهشت می رود؟!
صراط دوتاست...
و
آن صراطِ پس از مرگ، حقیقتِ همین صراطی است که در عوالمِ این دنیا می سپری!!
جوانی که به عاشقی شهره بود، به خدمت شیخ رسید.
شیخ ورا گفت که به پندارت عشق به خاتون از عشق به خداست؟؟!!
جوان گفت: شمّه ای از آن است! در طشت آب، نقش ماه می بینم.
شیخنا فرمودش که: اگر گردنت دمل نداشت، سر به آسمان بلند می کردی و بی واسطه ماه را می دیدی!!!
(منِ او-امیرخانی)