و می گفت :
هیچ وقت اسیر را ازاد نکن احمق !
مرتضی می لرزید که اغا محمد خان او را رها کرد و به کنار رضا رفت که در دست تفنگچی ها اسیر بود . لوله تپانچه را چنان در دهان او فروبرد که دهانش غرق خون شد و با صدای زنانه اش فریاد زد :
من خواجه ام ولی سلطنت احتیاج به چیزی جز مغز ندارد ان هم در کله تو احمق...