نتایح جستجو

  1. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    مادرم- اره لیلا جان. هم خستگی امتحان از تنت در میره هم بهتره در یک چنین موقعیت هایی با خلق و خوی هومن بیشتر اشنا بشی. پس به هومن زنگ زدم وقتی جریان رو فهمید خیلی خوشحال شد. قرار فردا رو گذاشتیم. لیلا پرسید که هومن چیزی در مورد خواستگاری به خانواده اش گفته؟ من- فکر نکنم چیزی گفته باشه. چون قرار...
  2. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    این ها رو که گفتم بلند شدم وپاین اومدم. فرخنده خانم و مادرم و پدر، منتظر نتیجه صحبتم با لیلا بودند که بهشون گفتم لیلا احتیاج به فکر کردن داره. باید بهش فرصت داد. نیم ساعت منتظر هومن موندیم کم کم داشتم نگران می شدم که زنگ زدند. هومن بود. با یک جعبه شیرینی همونطور که حدس زده بودم گریه کرده بود و...
  3. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    هومن به دستشویی رفت و بعد از شستن صورت پایین اومد. فرخنده خانم وقتی زخم صورت هومن رو دید محکم به صورت خودش زد و گفت: خدا مرگم بده این دختر وحشی شده!ببین چه بلایی سر این بچه آورده! وخواست که به طرف اتاق لیلا بره که هومن جلوش رو گرفت و گفت: نه فرخنده خانم لطفا نرید بالا. لیلا الان صبانیه. بعدا...
  4. ملیسا

    بي ربط و با ربط، حرف مشتري گوهر است

    سالها پیش ؛ بخش پونتياك شركت خودروسازي جنرال موتورز شكايتي را از يك مشتري با اين مضمون دريافت كرد: اين دومين باري است كه برايتان مي نويسم و براي اين كه بار قبل پاسخي نداده ايد، گلايه اي ندارم ؛ چراكه موضوع از نظر من نيز احمقانه است! به هر حال ، موضوع اين است كه طبق يك رسم قديمي ، خانواده ما...
  5. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    قبل از من هم پدرم باهاش صحبت کرد پس خیالتون راحت باشه ما حواسمون هست.ولی باید لیلا هم راضی باشه. خدا می دونه، شاید این دو نفر قسمت همدیگه باشن! در مورد درس هم باید بگم هومن الان مهندسه اگه حتی خودش هم بره سرکار اونقدری درآمد داره که بتونه زندگی خودش و زنش رو اداره کنه. توکل به خدا کنید.فکر کنم...
  6. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    فرخنده خانم- آره ننه وابمونه این کبریت ها همه شون نم کشیده س! من- دست شما درد نکنه فرخنه خانم. حالا من شدم نم کشیده؟ همه خندیدند. فرخنده خانم گفت: اوا! خدا مرگم بده! دور از جون شما! تقریبا رسیده بودیم که هومن رو به لیلا کرد و گفت: لیلا خانم رسیدیم کفش یادتون نره! لیلا- هومن خان کفش من بدردتون...
  7. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    بگذریم. فرخنده خانم دوباره بالای سر لیلا برگشت و من هم اول یه تلفن به خونه کردم تا خیال پدر و مادر از این بابت راخت بشه و بعد با هومن که هنوز کفش لیلا تو دستش بود بالای سر لیلا رفتیم. حال لیلا بهتر شده بود و روسری خودش رو سرش کرده بود. من- خوبی لیلا؟ رنگ و روت که بد نیست! دکتر گفت مسموم شده...
  8. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    لیلا- از زندگی دلم گرفته. من- این رو که اول گفتی. راستش رو بگو چی شده مدتی سکوت کرد تا بالاخره گفت: لیلا- خجالت می کشم بگم فرهاد خان. من- لیلا خانم من و تو تازه بهم نرسیدیم تقریبا از بچگی با هم بزرگ شدیم. فقط مدتی از هم دور بودیم. بگو خجالت نکش. تو دختر مصممی بودی و هستی. لیلا- فرهاد خان تو...
  9. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    شش هفت ماهی از فرار مادرم گذشته بود که یه روز پدرم طرفهای عصر بی موقع به خونه برگشت. پدرم هیچ وقت زودتر از نیمه شب به خونه نمی اومد. همه ترسیده بودیم. پدرم روی ایوون ایستاده بود و با دسته شلاق به چکمه هاش می زد. پشت سر پدرم یک زن قد بلند ایستاده بود. من کنار استخر بازی می کردم. پدرم با اشاره منو...
  10. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    پریچهر خانم- پدرم مهاجر روس بود. عشق آباد روس. چکمه می پوشید تا زیر زانو، چرم اصل. همیشه خدا یک پارابلوم (هفت تیر) کمرش بود. یه اسب سفید سفید یکدست زیر پاش بود. اسبش رو از ما بچه هاش بیشتر دوست داشت. یادمه مهترمون که اسبهای پدرم رو نگهداری می کرد یه روز زین اسب رو طوری از پشت اسب کشیده بود که...
  11. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    دو روز بعد از این جریان قرار شد که با هومن به دیدن پریچهر خانمپیرزن مرموز شهر ری بریم. ساعت حدود 9 صبح هومن دنبال اومد و حرکت کردیم. من- اوضاع احوال خونه در چه حاله؟هاله و سوسن خانم چطورند؟ هومن- خوبه. صلح برقرار شده. هاله هم دلش می خواست با من بیاد. گفتم باشه دفعه بعد. من- خوب میآوردیش. براش...
  12. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    هومن با خنده- ا ، متخصص خرید را با خودتون می برید؟ جهت اطلاع سرکار باید بعرض برسونم که این طفل معصومی رو که دارید همراه خودتون می برید فرق جوراب رو با زیر شلوار نمی دونه! تمام خرید این شازده رو بنده انجام می دادم. بعد رو به من کرد و گفت:فرهاد جون شما برو خونه پیش بابا و مامان من خودم با شهره...
  13. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    سوسن خانم- فرهاد خان من از گذشته واقعا متاسفم اینو به هومن بگید. بهش بگید که اگر در زندگی احساس امنیت می کردم از خدا می خواستم که پسری هم مثل هومن داشته باشم. هاله- فرهاد خان خواهش می کنم مواظب برادرم باشید(وقتی از خونه هومن بیرون آمدم هومن رو دیدم که کنار خیابون ایستاده بود.) من- رفیق انگار کوک...
  14. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    سوسن خام- هومن جون اگر ممکنه یکی هم به من بده. هومن سیگاری به طرف او گرفت و برایش روشن کرد و گفت: گفتید که نمی تونید جای مادرم منو بگیرید. درسته، اما نه اونطور که شما فکر می کنید چرا که من مادری نداشتم تا احساس مادرداری داشته باشم. پدر و مادرم این احساس رو از من گرفتند. هر کسی که مادری داشته و...
  15. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    هاله- هومن می خواد منو به زور بده به پسر خاله ام، منوچهر من- هاله خانم منوچهر پسر بدیه؟ هاله- نه ولی من از اول خوشم نمی آد. من می خوام فعلا تحصیل کنم . دانشگاه برم. حالا خیال ازدواج ندارم. من- کلاس چندم هستید شما؟ هومن- امسال دیپلمش رو گرفته. هاله- وقتی گفتم نمی خوام با منوچهر ازدواج کنم لج...
  16. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    هومن- ماهام همچین شل نیستیم ونوس خانم! شهره- جدا فرهاد از شما می پرسمف چه تیپ دختری رو برای ازدواج ترجیح می دی؟ من- چطور بگم؟یه دختری که ازش خوشم بیاد. نمی تونم بگم چه تیپی باید باشه بهزاد- ولی من می دونم از چه تیپ دختری خوشم می آد. هومن- شما چند سالتونه؟ بهزاد- پاپی چند ماه شناسنامه مو دیر...
  17. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    مادر- اون اولی که اومد دیدیش که؟ با یه دختر و پسر اومدند؟ برادر شوهر خاله اس، اونم توی بازاره،دخترش هم خیلی خوشگل و نازه. اون بعدی هام که اومدن، حشمت خان سردایی مادرم. بنگاه حمل و نقل داره. دخترشم همونه که بغلش نشسته. هومن آروم پرسید: ستاره خانم این خلافش چیه؟ مادرم- این توی کامیونهایی که مال...
  18. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    قبل از خواب مشغول مطالعه کتابی در مورد قبیله آدمخوار بودم که یک جهانگرد در سالیان پیش اسیر اونها شده بود و بالاخره تونسته بود از چنگ اونها فرار کنه. وقتی مادرم از دختر خاله ام تعریف می کرد من در مرز بین واقعیت و رویا بودم. مادرم- قد کشیده، خوش اندام! خوشگل، چشم و ابرو مشکی، دندانهاش عین مروارید...
  19. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    از داخل جیب جلیقه اش یک قوطی سیگار در آورد. احتمالا نقره بود با کنده کاری خیلی زیبا. سیگاری بیرون آورد . گفت: بهتون تعارف نمی کنم چون می دونم شماها زر نمی کشید بی اختیارگفتم: مادر همه این لیف و سنگ پاها رو می خرم. پولش چقدر می شه؟ خانم پیر با خنده گفت: باز هم به اصل برگشتی که؟! دوباره شرمنده...
  20. ملیسا

    پریچهر م.مودب پور

    فرخنده خانم- ننه چی حیفم! دیگه عمری برام نمونده. هومن- اختیار دارید ولی خوب حق با شماست فرهاد جون باید عجله کنه مادرم با خنده فرخنده خانم رو به طرف آشپزخونه برد و مشغول حرف زدن با او شد. من- هومن یکدفعه اگه می شنیدخیلی بد می شد، زشت بود دیوونه هومن- به جان فرهاد همه رو شنیده. اومده بود ببینه...
بالا