اگر خورشید خواهی سایه بگذار
چو مادر هست شیر دایه بگذار
چو با خورشید همتک میتوان شد
ز پس در تک زدن چون سایه بگذار
چو همسایه است با جان تو جانان
بده جان و حق همسایه بگذار
تو را سرمایهٔ هستی بلایی است
زیانت سود کن سرمایه بگذار
چو مردان جوشن و شمشیر برگیر
نهای...
لعلت از شهد و شکر نیکوتر است
رویت از شمس و قمر نیکوتر است
خادم زلف تو عنبر لایق است
هندوی رویت بصر نیکوتر است
حلقههای زلف سرگردانت را
سر ز پا و پا ز سر نیکوتر است
از مفرحها دل بیمار را
از لب تو گلشکر نیکوتر است
بوسهای را میدهم جانی به تو
کار با تو سر به سر نیکوتر است
رستهٔ...
چِقـــــد خوبه وَقتـــــی دلت براش تنگ شده
و منتظرشی که زنگ بـــزنه به گوشیت
یهو یه صِـــــدایی تو رو به خودت بیاره:
عزیزِ دلِ من به چی فک میکنه؟
پُشت سرتو نگاه میکنی و میبینی،
اون کسی نیست به جُــز مخاطب خاصت