خستگي، راهِ قدمهايت نيست!
نغمهء ساز ِ طربناكات نيست!
دوستي، حادثهء سهلي نيست!
بعد سالي كه صدايت را
از نسيم ِ سحري میشنوم!
ر ِنــگِ آن نغمهء شاد … باز هستي دهدام! … باز مستي دهدام!
من از اين غصه كه تو رنجوری،
تا سرانجام زمان...
فکر کنم راه درستی باشه...ازش دورش کن
یه نصیحت از ابجی کوچیکت تا جایی که میتونی هیچ وابستگی جدیدی تو دنیا بری خودت ایجاد نکن.....اونایی که هستن برای مشغولیت و نگرانی و دغدغه یه عمر ادم کافیند..
ببخشید جسارت کردما!