آن دورها پونهزاری هست هنوز
پونهزاری پُر از عطرِ آهوانی
که هر عصرِ تشنه میآمدند
به چشمهی ريواس و رازيانه میرسيدند
اما هرچه بو میکشيدند
ديگر از آن آدمیزادهی پریوارِ درهها
رَدی نبود.
آن دورها پونهزاری هست هنوز
پونهزاری پُر از عطرِ آهوانی
که هر عصرِ تشنه میآمدند
به چشمهی ريواس و رازيانه میرسيدند
اما هرچه بو میکشيدند
ديگر از آن آدمیزادهی پریوارِ درهها
رَدی نبود.
تو غمت را با من قسمت کن
علف سبز چشمانت را با خاک
تا مداد من
در سبخ زار کویر کاغذ
باغی از شعر برانگیزد
تا از این ورطه بی ایمانی
بیشه ای انبوه از خنجر برخیزد
لوئیز ردن ،زنی بود با لباس های کهنه و مندرس ونگاهی مغموم.
وارد خوار و بار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خوار و بار به او بدهد .با نرمی به او گفت که شوهرش مریض است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ، با بی اعتنایی ،محلش نذاشت و با...