این منم اکنون
باید رها شد از آنچه ساخته ایم تا کنون
گریزی مقدس است ..
زدن در این ره تا سرحد جنون
بوستان پر ز گل , به چه کارآیدت امروز؟
جایی که گلِ خار, خوار میشود ,
چشمش به خون...
زنجیری از یاس و یاسمن به دورم تنیده بود
مردان نامرد و زنانی ز قوم هون
کنون این منم
ایستاده بروی صخره ای سترگ...