شانه هایت، ستون محکمی است پناهگاه امن خانه را.
دست در دستانم که میگذاری، خون گرم آرامش،
در کوچه رگهایم میدود.
در برابر توفانهای بیرحم زندگی میایستی؛
آنچنانکه گویی هر روز از گفت وگوی کوهستانها باز میآیی.
لبخند پدرانه ات، تارهای اندوه را از هم میدراند.
تویی که صبوری ات، دلهای...