رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
آن رفته ی شکسته دل بی قرار کو؟
چون روزگار غم که رود رفته ایم و یار
حق بود اگر نگفت که آن روزگار کو؟
چون می روم به بستر خود می کشد خروش
هر ذرّه ی تنم به نیازی که یار کو؟
آرید خنجری که مرا سینه خسته شد
از بس که دل تپید که راه فرار کو؟
آن شعله ی نگاه پر از آرزو چه...
من و خدا سوار یک دوچرخه شدیم
من اشتباه کردم و جلو نشستم و خدا عقب.
فرمان دست من بود و سر دوراهی ها دلهره مرا می گرفت؛
تا اینکه جایمان را عوض کردیم.
حالا آرام شدم و هروقت از او می پرسم که کجا می رویم؟
برمیگردد و با لبخند می گوید:
تو فقط رکاب بزن.
من و خدا سوار یک دوچرخه شدیم
من اشتباه کردم و جلو نشستم و خدا عقب.
فرمان دست من بود و سر دوراهی ها دلهره مرا می گرفت؛
تا اینکه جایمان را عوض کردیم.
حالا آرام شدم و هروقت از او می پرسم که کجا می رویم؟
برمیگردد و با لبخند می گوید:
تو فقط رکاب بزن.