خدایِ خوبِ من
ممنونم که هنوز امیدواری به من
ممنونم که هنوز برای ماندنم دلیل داری
ممنونم که هنوز دوستم داری
ممنونم که هنوز اینقدر دل دارم که دوستت داشته باشم...
ممنونم که هنوز خدایِ خوبِ من هستی...
me
این بار به جای درد و گلایه برایتان گل آوردم...
می شود بیایی و این دنیای خاکستری را گلستان کنی؟
پ.ن:
سالهاست که برای رسیدن زمان موعود
به جمعه ها دلخوشیم...
این جمعه کاش ببینیم دلیل این دلخوشی را...
خلاصه بگم
بعد از کلی به در و دیوار زدن فهمیدم کل زندگی من همین لحظه ایه که داره می گذره...
و خدایی که وقتی بهش بسپارم بهترین همدم و راهکارها رو جلوی پام میذاره...
مثل بچه هایی که وقتی یه بزرگتر باهاشون وارد بازی می شه با اطمینان بیش تری به روند بازی ادامه می دن...
الان بهت می گم آره!
ولی قبل تر ها به این صراحت این حرف رو نمی زدم...
وقتی بتونی به این جا برسی که مثل بچه ها توی لحظه زندگی کنی همراه با حفظ خاطره ها ساده تر هم میشه...
اینکه بازی عوض می شه ولی دوستی ها نه!...
خیلی سرت رو درد آوردم عزیز ببخش...
اسم زیبایی داری عزیزم
خوب راستش من در کنار این قد کشیدن همیشه دوست داشتم حس خوبی کودکی رو داشته باشم
به نظر من ته تمام حس بزرگ شدن رسیدن به اینه که باید مثل یه کودک دنیا رو ساده دید...
در عین اینکه به اندازه تمام عمرت روزگارت رو می شناسی پس کمتر آسیب می بینی...!
خدای من کاش کمی شبیه دلخواه تو باشم!من روزهاست دست شستم از آنچه پیش از این در قاموس من نبودو تو هم ببخش بر من گذشته و حال و آینده را...بهترین ها را برای تصویر زندگی ام بخواه...