نتایح جستجو

  1. ملیسا

    خود را به که بسپارم وقتي که دلم تنگ است پيدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است گويا که در اين وادي...

    خود را به که بسپارم وقتي که دلم تنگ است پيدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است گويا که در اين وادي از عشق نشاني نيست گر هست يکي عاشق آلوده به صد رنگ است.
  2. ملیسا

    خود را به که بسپارم وقتي که دلم تنگ است پيدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است گويا که در اين وادي...

    خود را به که بسپارم وقتي که دلم تنگ است پيدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است گويا که در اين وادي از عشق نشاني نيست گر هست يکي عاشق آلوده به صد رنگ است.
  3. ملیسا

    خود را به که بسپارم وقتي که دلم تنگ است پيدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است گويا که در اين وادي...

    خود را به که بسپارم وقتي که دلم تنگ است پيدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است گويا که در اين وادي از عشق نشاني نيست گر هست يکي عاشق آلوده به صد رنگ است.
  4. ملیسا

    خود را به که بسپارم وقتي که دلم تنگ است پيدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است گويا که در اين وادي...

    خود را به که بسپارم وقتي که دلم تنگ است پيدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است گويا که در اين وادي از عشق نشاني نيست گر هست يکي عاشق آلوده به صد رنگ است.
  5. ملیسا

    خود را به که بسپارم وقتي که دلم تنگ است پيدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است گويا که در اين وادي...

    خود را به که بسپارم وقتي که دلم تنگ است پيدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است گويا که در اين وادي از عشق نشاني نيست گر هست يکي عاشق آلوده به صد رنگ است.
  6. ملیسا

    خود را به که بسپارم وقتي که دلم تنگ است پيدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است گويا که در اين وادي...

    خود را به که بسپارم وقتي که دلم تنگ است پيدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است گويا که در اين وادي از عشق نشاني نيست گر هست يکي عاشق آلوده به صد رنگ است.
  7. ملیسا

    خود را به که بسپارم وقتي که دلم تنگ است پيدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است گويا که در اين وادي...

    خود را به که بسپارم وقتي که دلم تنگ است پيدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است گويا که در اين وادي از عشق نشاني نيست گر هست يکي عاشق آلوده به صد رنگ است.
  8. ملیسا

    خود را به که بسپارم وقتي که دلم تنگ است پيدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است گويا که در اين وادي...

    خود را به که بسپارم وقتي که دلم تنگ است پيدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است گويا که در اين وادي از عشق نشاني نيست گر هست يکي عاشق آلوده به صد رنگ است.
  9. ملیسا

    دست‌نوشته‌ها

    زندگی زیباست ... و هر روزش آغازی دوباره برای استفاده از فرصت ها و جبران گذشته.. زندگی زیباست ... به سادگی و لطافت شبنمی نشسته بر برگی سبز ... و با اندکی زبری به زبری حاشیه های برگ رُز .... و اما با دور نمایی زیبا و فراموش نشدنی با صحنه های رنگارنگ و دل نشینش ...
  10. ملیسا

    دوست

    دوست تقدیر گریز ناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم...
  11. ملیسا

    ممنون

    ممنون
  12. ملیسا

    آرام پاشو بیا مسنجر .

    آرام پاشو بیا مسنجر .
  13. ملیسا

    سلام فرزندم ، شب شما بخیر . خوبید ؟:gol::surprised:

    سلام فرزندم ، شب شما بخیر . خوبید ؟:gol::surprised:
  14. ملیسا

    بهترین شعری رو که دوست داری چیه؟

    جاودانه های فروغ فرخزاد جاودانه های فروغ فرخزاد آن روزها رفتند آن روزهاي خوب آن روزهاي سالم سرشار آن آسمان هاي پر از پولك آن شاخساران پر از گيلاس آن خانه هاي تكيه داده در حفاظ سبز پيچكها به يكديگر آن بام هاي باد بادكهاي بازيگوش آن كوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها آن روزها رفتند آن روزها يي كز...
  15. ملیسا

    آری دیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    آری دیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  16. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    روزی خانمی سخنی را بر زبان آورد که مورد رنجش خاطر بهترین دوستش شد ، او بلافاصله از گفته خود پشیمان شده و بدنبال راه چاره ای گشت که بتواند دل دوستش را بدست آورده و کدورت حاصله را برطرف کند . او در تلاش خود برای جبران آن ، نزد پیرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا ،‌ از وی مشورت خواست …...
  17. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    همسر حميد مصدق -لاله خانم - روي در ورودي سالن خانه شان با خط درشت نوشته بود: حميد بيماري قلبي دارد . لطفا مراعات کنيد و بيرون از خانه سيگار بکشيد . خود حميد مصدق هم ميآمد بيرون سيگار ميکشيد و ميگفت : به احترام لاله خانم است
  18. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    يک شب که باران شديدي ميباريد پرويز شاپور از شاملو پرسيد : چرا اينقدر عجله داري ؟ شاملو گفت : مي ترسم به آخرين اتوبوس نرسم . پرويز شاپور گفت : من ميرسونمت . شاملو پرسيد : مگه ماشين داري ؟ شاپور گفت : نه ! اما چتر دارم
  19. ملیسا

    داستان هاي كوتاه

    يک شب نصرت رحماني وارد کافه نادري شد و به اخوان ثالث گفت : من همين حالا سي تومن پول احتياج دارم . اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزي ات را جاي ديگري حواله کند. نصرت رحماني رفت و بعد از مدتي بر گشت و بيست تومان پول و يک خودکار به اخوان داد . اخوان گفت اين پول چيه ؟ تو که پول نداشتي ...
  20. ملیسا

    بهترین شعری رو که دوست داری چیه؟

    غم دنیا رو دوشم بود به ابروم خم نیومد گذشت من یه دریا بود و بخشش کم نیومد تحمل که مرامم شد گرفتاری به نامم شد تو این دنیای آشفته خدا شکرت کلامم شد خدا شکرت کلامم شد صبور بودم صبور بودم یه کوه پر غرور بودم توی تاریکی و ظلمت یه روزن پر ز نور بودم اگر دل را به کس بستم دلم را هدیه کرد...
بالا