تازه اونم من نیستم، بابا اون فقط یه جمله شاعزانه بود و من هیچ ربطی به اون ندارم اصلا(مشکی پوشیده بود، کت و شلواری براق که در کنار سرخی پیراهن دخترک ترکیب چشم نوازی داشت، پسر، این بار قدم بر سنگ فرشها، دست در دستان پرنیانش، در کوچه های دراماتیک فرانسوی آرام نمناکی هوا را به عمق جانش تنفس می کرد،...