درست است که نامش انسان است
ولی قرار نبود با دنیای ناپایدار الفت بگیرد
و این الفت نا به جا
مسیر دایره ای اش را به فراموشی سپرد!
مسیری که دایره بودنش قرار بود آرامش ناپایداری دنیایش باشد...
اینقدر سر به زیر شده
اینقدر مظلومانه به رفت و آمدت می نگرد
که از خودم شرمنده می شوم برای بریدنش از تو...
چطورش را نمی دانم ولی دلم عاقل شده گمانم،
دیگر به پر و پای ثانیه هایت نمی پیچید!
هیچوقت آرزوی شیرین بودن را نداشتم
سرگردانی بین خسرو و فرهاد!
ارامش لیلی بودن را به سرگردانی شیرین بودن ترجیح می دهم
هر چند شاید سرنوشتم با فرهاد یکی شود...
[IMG]
گاهی با دقت و کنجکاوی کودکانه لحظه های بودنم را ورق می زنم
تا درس های گرفته خاک نخورده
یادهای آمده جا نماند
دست های دوستی سرد نشود...
و اگر نیاز به تکرار است خودم زودتر از زمانه یادآوری کنمش!
smart student
زمستان است ولی من دلم را به بهاری مهمان می کنم
که خودم گل کاری کرده ام
هر چند همه شقایق
ولی عاشق اند
داغدار
ساکت،صبور...
پس آرامِ دلم را خودم می سازم
این بهار پاییزی که سردتر است از هر زمستان!