به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به
دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود
خب همه که اراده ی محکم ندارن
قبول داری اینو؟
اون دختر بچه ای که میشینه پای این فیلما از کجا میدونه که اینا خوبن یا بد؟
وقتی میبینه مامان باباش هم میبینن فکر میکنه خوبن دیگه
حالا این دختر بچه با کدوم درک با این مساله برخورد کنه؟