نه راحت از فلک جویم، نه دولت از خدا خواهم
و گر پرسی چه میخواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم
نمیخواهم که با سردی، چو گل خندم ز بی دردی
دلی چون لاله با داغِ محبّت آشنا خواهم
چه غم کان نوش لب در ساغرم خونابه میریزد
من از ساقی ستم جویم، من از شاهد جفا خواهم
ز شادیها گریزم در پناه نامرادیها...