بر خاکی نشسته بودم
که خدا آمد و کنارم نشست!
گفت: مگر کودک شده ای، که با خاک بازی ميکنی!
گفتم: نه! ولی...
از بازی آدمهايت خسته شده ام!
همان هايی که حس می کنند هنوز خاکم
و روح تو در من دَميده نشده
من با اين خاک بازی ميکنم، تا آدمهايت را بازی ندهم!
خدا خنديد...
پرسيدم خدايا
چرا از آتش نيستم!؟
تا...