که بخوابي آرام
ياد آن بچگي ام افتادم، که مرا مي خواباند
باز خواباند مرا، گر چه بي لالايي
پدرم دست مرا سخت فشرد، و خداحافظي تلخي کرد
خواهرم اشک به چشم، ساک من را مي بست
رادِيويي کوچک، و لباسي که خودش هديه نمود
شيشه ي قرص و دوا، و به تردِيدِي،انگشتري ام نستاند
جا نمازم بوسِيد،گوشه ي...