اسی که میدونه تو راهه تیمارستانه (باز دزش زده بالا) بی تفاوت نگاشون میکنه و به زامبیه میگه بابا یه تاکسی بگیر حوصله راه رفتن ندارم و به آدم فضاییه میگه سارا عزیزم منتظرم باش من بر میگردم ... که ناگهان...
من به عشقه تو از دله مرگ بیرون اومدم و ... در همین لحظه یه دست دیگه از پشت تکونش میده اسی با خودش میگه نه این یکی دیگه زامبیه که میبینه باباش داره میگه راه بیفت بریم تیمارستان تو اصلا حالت خوب نیس :D...