یه خاطره ی نیمه باحال
با بابام نشسته بودیم توی ماشین ،یه ماشین جلوش فس فسی راه انداخته بود که نگو.میتونست کنار بکشه کارش رو انجام بده ولی نمی رفت.
من گیر دادم که یه بوق بزن بره کنار.بابام هی دستش رو میذاشت رو بوق هی پشیمون میشد هی دستش رو میذاشت دوباره برمیداشت انگار نه انگار که ما رو معطل کرده...