توی اون حباب شیشه ای برفی روی میز تحریر بابام، یه پنگوئن بود که یه شال گردن راه راه سفید و قرمز دور گردنش بود.
وقتی من کوچیک بودم بابام منو بغل می کرد و اون حباب شیشه ای رو تو دستش می گرفت.
وارونه نگه می داشت تا تمام برف ها بالای اون جمع می شد، بعد خیلی سریع حبابو برمیگردوند.
هر دومون به برف...