یه بار که خیلی بچه بودم پسر همسایه مون رفته بود روی دیوار یه پارچه نصب کنه....با آجر گذاشت روی دیوار....
چند دقیقه بعد من بر روی دوچرخه به همراه برادرم وارد شدیم و رفتیم فضولی ببینیم داره چکار میکنه...
بعدش بعدش داداشم نمیدونم از عمد یا نه پارچه رو کشید و آجر...
احتمالا یه ملت خاص مد نظرتون هست......وگرنه دخترهای کشور ما که واسه اسبتون گل میندازن .......نه برای خودتون...........
پس رفتید توی کتاب دبستان......تبریک میگم نشدید فرار داستانها......