تمام روز
رها شده چون لاشهای بر آب
به سوی سهمناکترین صخره پیش میرفتم
به سوی ژرفترین غارهای دریایی
و گوشتخوارترین ماهیان.
و مهرههای نازک پشتم
از حس مرگ تیر کشیدند
نمیتوانستم
دیگر نمیتوانستم
صدای پایم از انکار راه بر میخاست
و یاسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ...