بچه كه بودم...
بچه كه بودم...
بچه که بودم..
از جریمه های نانوشته که بگذریم
سلمانی و ساعت و سیب و سکه و سکوت و سبزی بهار
هفت سین سفره من بود
بچه که بودم
دلم برای اون کلاغ پیر میسوخت که هیچوقت به خونش نمیرسید
بچه که بودم تنها ترسم این بود که چهارشنبه آخر سال بارون بیاد.....
بچه که بودم همه رو...
خيلييييييييييييييييي خوشحالم
راستش امروز يه اتفاق بدي واسم افتاد و حالم يكم گرفته بود
اما حضور شما دوستاي عزيزم و حرفها و خبرهاي خوبي كه بهم دادين كلي اميدوارم كرد