نتایح جستجو

  1. H

    اشعار و نوشته هاي عاشقانه

    كــوچـــه سروده "هما میرافشار" (پاسخی به اثر فریدون مشیری) بی تو طوفان زده دشت جنونم صید افتاده به خونم تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟ بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی ... نگهت...
  2. H

    اشعار و نوشته هاي عاشقانه

    پاسخي لطيف،‌به شعري لطيف!؛ كــوچـــه اثری ماندگار از زنده یاد فریدون مشیری بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،؛ همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،؛ شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،؛ شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.؛ در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید باغ صد خاطره خندید،؛ عطر صد خاطره...
  3. H

    اشعار و نوشته هاي عاشقانه

    ادبیات خواندنی ادبیات خواندنی هر جای دنیا که بروی باز هم عاشق می شوی فرقی نمی کند...این که یک باره به سرت بزند که بروی .. یک جایی دیگر جایی که شبیه این جا نباشد . شاید شهری دیگر . کشوری دیگر جایی که آسمانش آبی تر باشد ولی باور کن هر جای دنیا که بروی باز هم عاشق می شوی . روزی...
  4. H

    داستان هاي كوتاه

    چگونه در دنیا مساوات برقرار کنیم کنفوسیوس با شاگردانش در سفر بود که شنید در دهی٬ پسر بچه ی بسیار باهوشی زندگی می کند. کنفوسیوس به آن ده رفت تا با او صحبت کند. پسرک مشغول بازی بود. کنفوسیوس پرسید: " چطور می توانی کمکم کنی تا نابرابری ها را از بین ببرم؟ " کودک پرسید: " چرا نابرابری ها را از بین...
  5. H

    داستان هاي كوتاه

    ابراهیم و آتش و گنجشک نگاه ها هراسان به ابراهیم و آتش بود. در این میان گنجشکی به آتش نزدیک می شد و بر می گشت. از او پرسیدند: ای پرنده چه کار می کنی؟ پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی است و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم. گفتند: ولی حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می...
  6. H

    داستان هاي كوتاه

    حکایت وقت رسیدن مرگ یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ... مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ... طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ... مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ... اون مرد گفت ...
  7. H

    داستان هاي كوتاه

    کوتاهترین داستان عشقی روزی مردی از یک دختر پرسید: آیا با من ازدواج می‌کنی؟ دختر جواب داد: نه و از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد،تمام مسابقات فوتبال را دید و با هرکه دلش خواست رقصید.
  8. H

    داستان هاي كوتاه

    مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی...
  9. H

    داستان هاي كوتاه

    مردي در كنار رودخانه‌اي ايستاده بود.ناگهان صداي فريادي را ‌شنید و متوجه ‌شد كه كسي در حال غرق شدن است.فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر ديگر را نجات ‌داد!اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه...
  10. H

    داستان هاي كوتاه

    مردی مقابل گل فروشی ايستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟ دختر گفت: می خواستم برای مادرم يک شاخه گل...
  11. H

    داستان هاي كوتاه

    داستانهای خواندنی و قشنگ پسرک تازه با سواد شده به قول خودش میتونه تمام نوشته های روی دیوارها و مغازه ها رو بخونه ،روز آخر مدرسه رفته با خودکار توی شناسنامه اش قسمت ازدواج با اون دستخط خرچنگ قورباغه اسم دختر خاله اش رو نوشته و مامانش تازه فهمیده صدای جیغ و داد مامانش بلند میشه این...
  12. H

    داستان هاي كوتاه

    خدمتکار از خانم خانه ای که در آنجا کار می کرد ، تقاضا کرد حقوقش را افزایش بدهد. خانم خانه که خیلی از این موضوع ناراحت شده بود ، تصمیم گرفت با خدمتکار صحبت کند . خانم خانه پرسید: « ماریا ! چرا می خوای حقوقت افزایش پیدا کنه !؟ » ماریا جواب داد : « خوب ... می دونید خانم ... سه تا دلیل...
  13. H

    داستان هاي كوتاه

    مرد خجالتی (+18) یه مرد خجالتی میره توی یه کافه تریا. چند دقیقه که میشینه توجهش نسبت به یه دختر خوشگل که کنار میز بار نشسته بوده جلب میشه. مرد نیم ساعت با خودش کلنجار میره و بالاخره تصمیمشو میگیره و میره سراغ دختر و با خجالت و آروم بهش میگه: ممم... میتونم کنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه...
  14. H

    داستان هاي كوتاه

    داستان جالب ، نحوه ی خر شدنموسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی انسانی زشت و عجیب الخلقه بود.قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت.موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت.موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد،ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل...
  15. H

    داستان هاي كوتاه

    طوطیمردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: «طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است.»مشتری: «چرا این طوطی اینقدر گران است؟»صاحب فروشگاه: «این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.»مشتری: «قیمت طوطی وسطی چقدر است؟‌صاحب فروشگاه: طوطی...
  16. H

    داستان هاي كوتاه

    تصمیم قاطع مدیریتیروزی مدیر یکی از شرکت های بزرگ در حالی که به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در راهرو ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد. جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می‌کنی؟»جوان با تعجب جواب داد: «ماهی ۲۰۰۰ دلار.»مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از...
  17. H

    داستان هاي كوتاه

    اشتباه موردیکارمندی به دفتر رئیس خود می‌رود و می‌گوید: «معنی این چیست؟ شما ۲۰۰ دلار کمتر از چیزی که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید.»رئیس پاسخ می دهد: «خودم می دانم. اما ماه گذشته که ۲۰۰ دلار بیشتر به تو پرداخت کردم هیچ شکایتی نکردی. »کارمند با حاضر جوابی پاسخ می دهد: «درسته، من معمولا از...
  18. H

    داستان هاي كوتاه

    تنها اتاقی همیشه مرتبه و همه چیز سر جاش می‌مونه، که توش زندگی نکنی! اگه زندگیت گاهی آشفته میشه و هیچی سر جاش نیست، بدون هنوز زنده‌ای! اما اگر همیشه همه چی آرومه و تو چقدر خوشحالی! یه فکری برای خودت بکن!
  19. H

    داستان های شیرین"بهلول"

    روزی بهلول به حمام رفت، ولی خدمتکاران حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال بهلول وقت خروج از حمام ده دیناری که به همراه داشت یک جا به استاد حمام داد. کارگران حمامی چون این بذل و بخشش را بدیدند، همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی...
  20. H

    داستان های شیرین"بهلول"

    یک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد ! هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی !!! مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از...
بالا