نتایح جستجو

  1. A

    داستان آخرین خون آشام

    قسمت هجدهم قسمت هجدهم قسمت هجدهم ماريا جانسون از تاكسي پياده شد. كرايه اش را حساب كرد. صبح بود و او داشت به سر كارش مي رفت. ولي وضع بيمارستان ايالتي عادي نبود. جمعيت فراواني در اطراف بيمارستان ديده مي شد. تعداد زيادي نوار زرد رنگ دور تا دور محوطه ي بيمارستان را احاطه كرده بود. مرد جواني که...
  2. A

    داستان آخرین خون آشام

    قسمت هفدهم قسمت هفدهم قسمت هفدهم _ کَم کَم داريم به کريسمس نزديک مي شيم. _ آخ که من چقدر احتياج به اين تعطيلات دارم. ساعت نزديک دوازده نيمه شب بود. دو نگهبان قوي هيکل داشتند با هم صحبت مي کردند. نام يکي از آنها ديويد و ديگري ريچارد بود. ديويد گفت: _ بازم ساعت نزديک دوازده ست. بايد...
  3. A

    داستان آخرین خون آشام

    قسمت شانزدهم قسمت شانزدهم قسمت شانزدهم ماريا جانسون در اتاق شماره ي بيست و دو را باز کرد و با لبخند گفت: _ جان، امروز حالت چطوره؟ _ بازم ديشب همون کابوس هميشگي رو ديدم. _ همه ي داروهاتو به موقع خوردي جان؟ جان با عصبانيت گفت: _ چرا حتي يه نفرم اينجا حرف هاي منو باور نمي کنه؟...
  4. A

    داستان آخرین خون آشام

    قسمت پانزدهم قسمت پانزدهم قسمت پانزدهم گزارش روزانه ی ماريا جانسون. اول دسامبر. چند ماهی است که مراقبت از بيمار اتاق شماره ی بيست و دو به من سپرده شده. نام او جان اسميت است. نکات عجيب زيادی در مورد اين بيمار وجود دارد. نکته ی اول تغيير رفتار شديدی است که در روز و شب در اين بيمار...
  5. A

    داستان آخرین خون آشام

    قسمت چهاردهم قسمت چهاردهم قسمت چهاردهم _ بسيار خُب، گفتين که هر شب اين مرد سياهپوش رو تصور می کنين، درسته؟ _ چند بار بايد بهتون بگم، اين تصور نيست. سالن کنفرانس بيمارستان ايالتی تقريباً پر بود. تعداد زيادی زن و مرد سفيد پوش که هر کدام قلم و کاغذی به دست داشتند، دور تا دور سالن بر...
  6. A

    داستان آخرین خون آشام

    قسمت سیزدهم قسمت سیزدهم قسمت سیزدهم بيمار اتاق شماره ي بيست و دو _ گفتي از طبقه ي چندم افتاده؟ _ هجدهم. _ واقعاً عجيبه که زنده مونده! _ فقط زنده مونده؟! تقريباً هيچيش نشده! ماريا جانسون و يک پرستار مرد در راهرو هاي بيمارستان ايالتي اعصاب قدم مي زدند. ماريا گفت: _ خب،...
  7. A

    داستان آخرین خون آشام

    قسمت دوازدهم قسمت دوازدهم قسمت دوازدهم _ بيا... بيا از اين طرف. مرد سياهپوش جان را به طرف خود فرا می خواند. _ از اين طرف. جان به طرف در آپارتمانش رفت. در خود به خود باز شد. _ بيا... بيا... جان دست هايش را جلويش دراز کرده و کورکورانه از او تبعيت می کرد. کاملاً مسخ شده بود...
  8. A

    داستان آخرین خون آشام

    قسمت یازدهم قسمت یازدهم قسمت یازدهم _ گفتين که شب ها مدام کابوس می بينين؟ _ تقريباً هرشب. _ و فکر می کنين که اين کابوس ها حقيقت داره؟ _ فکر می کنم... جان به شدت عصبی شد. _ نه من فکر نمی کنم. واقعاً حقيقت داره. _ لطفاً آرامش خودتونو حفظ کنين آقای اسميت. قيافه ی جان به...
  9. A

    داستان آخرین خون آشام

    قسمت دهم قسمت دهم کمی بعد از ورود جان به سالن شرکت محل مصاحبه باران آرام تر شده بود. خورشيد اندکی از پشت ابرها نمايان بود. ساختمان شرکت بسيار شلوغ بود. تعداد زيادی از افراد مختلف در حال رفت و آمد بودند. عده ی زيادی هم مشغول صحبت با تلفن. در گوشه ی سالن، جان و زن چاقی پشت ميز، رو به روی هم...
  10. A

    داستان آخرین خون آشام

    قسمت نهم قسمت نهم قسمت نهم عرق سردی بر روی پيشانی اش نشسته بود. بلند شد و نشست. دست هايش را بر روی صورتش گذاشت. _ خدای من، بازم همون کابوس هميشگی. ساعت همچنان زنگ می زد. با انگشت دکمه ی آن را فشار داد. صدای زنگ خاموش شد. _ يعنی من چم شده؟ در شب های گذشته هم مدام مرد سياهپوش...
  11. A

    داستان آخرین خون آشام

    قسمت هشتم قسمت هشتم قسمت هشتم مصاحبه جان در فضايی مه آلود به پيش می رفت. _ يعنی من کجام؟ همه جا تاريک و مه آلود بود. _ اوه خدای من! ناگهان در تاريکی جلوی رويش جسم نا واضحی ديد. کنجکاو شده بود. کمی نزديک تر رفت. سپس ايستاد و به سياهی کشيده ی جلوی رويش با دقت نگريست. مرد لاغر...
  12. A

    داستان آخرین خون آشام

    قسمت هفتم قسمت هفتم قسمت هفتم جان بر روی تخت خواب دراز کشيد. مدت ها بود که اين چنين احساس خستگی نکرده بود. در تمام بدنش به شدت احساس کوفتگی می کرد. در اتاق باز شد. بيل بود. هنوز هم غرق تفکر بود. _ جان، می شه يه بار ديگه گردنتو ببينم. جان آه بلندی کشيد. _ ديگه داری زيادی شلوغش می...
  13. A

    داستان آخرین خون آشام

    قسمت ششم قسمت ششم قسمت ششم بيل در را باز کرد. پيرمردی پشت در ايستاده بود. هيکلی چاق و عضلانی داشت. قد بلند او به علت عرض شانه ها و بدنش به نظر نمی آمد. شکمش اندکی جلو آمده و موهای جلوی سرش ريخته بود. اما موهای پشت سرش پرپشت و بلند بود. پيراهنی زرد و يک کت سبز به تن داشت. بيل لحظه ای مردد...
  14. A

    داستان آخرین خون آشام

    قسمت پنجم قسمت پنجم قسمت پنجم در طبقه ی پايين ميز صبحانه انتظار او را می کشيد. بيل در حالی که فنجانی قهوه در دست داشت، مشغول خواندن روزنامه بود. جان بر روی صندلی کنار بيل نشست. بيل با تبسم رو به کيت کرد و گفت: _ بهتره صبحونه ی اين قهرمانو بياری. آخه امروز خيلی حالش خوب نيست. هرگز...
  15. A

    داستان آخرین خون آشام

    قسمت چهارم قسمت چهارم قسمت چهارم خواب يا بيداری _ هی جان بلند شو. نديده بودم صبح ها تا اين موقع بخوابی. راستی چرا ديشب با لباس خوابيدی. اين صدای بيل بود که پرده ها را کنار می زد. نوری شديد چشمان جان را آزرد. دستش را جلوی چشمش گرفت. _ هی عمو جان، بلند شو ديگه. جوليا خود را به روی جان...
  16. A

    داستان آخرین خون آشام

    قسمت سوم قسمت سوم قسمت سوم فردای آن روز، وقتی کيت داشت بشقاب های شام را می شست و جوليا به مادرش کمک می کرد، جان و بيل در اتاق پذيرايی با هم تنها شدند. تمام روز با يکديگر قهر بودند. جان سعی می کرد به بيل نگاه نکند و با روزنامه ای که در دست داشت، بازی می کرد اما بيل مثل يک برادر بزرگتر...
  17. A

    داستان آخرین خون آشام

    قسمت دوم قسمت دوم قسمت دوم غريبه ای در مهتاب نام ملک بيل مزرعه ی طلايی بود. مدت زيادی از خريد آن به وسيله ی بيل نمی گذشت. جان هيچ گاه نفهميده بود که چرا بيل به طور مرتب محل سکونتش را تغيير می دهد. رسمی که پدرش ادوارد نيز به آن پايبند بود. در واقع خانواده ی اسميت بسياری از نقاط جهان...
  18. A

    داستان آخرین خون آشام

    آخرین خون آشام داستان اول: دگردیسی قسمت اول خانواده ی اسميت ساعت شش بعد از ظهر بود. اتومبيل شورلت قرمز رنگ قديمی يکه و تنها در جاده به پيش می رفت. در دو طرف جاده علفهای بلند زيادی روييده بود. سکوت به ظاهر حکم فرما بود اما چه کسی می دانست چه تعداد از انواع موجودات کوچک در آن علفهای...
  19. A

    دفتر تالار داستان

    دفتر تالار داستان آخرین خون آشام داستان اول: دگردیسی قسمت اول خانواده ی اسميت ساعت شش بعد از ظهر بود. اتومبيل شورلت قرمز رنگ قديمی يکه و تنها در جاده به پيش می رفت. در دو طرف جاده علف های بلند زيادی روييده بود. سکوت به ظاهر حکم فرما بود اما چه کسی می دانست چه تعداد از انواع...
بالا