بچه که بودیم ارزو داشتیم زودتر بزرگ بشیم تا بتونیم از قدرت بزرگیمون خوب سواستفاده کنیم
اما بزرگ که میشی میفهمی که دنیای بچگی با همه کوچیکیش از دنیای بزرگ بزرگترا بزرگتره
این وسط چیزی که رودستت میمونه سالها حسرت وزمانه
دختر همسايهمان روسری ِ آبي به سر ميبندد.
چند روز پيش كه از خانه بيرون ميرفتم، پشتِ شيشهی مات ِ پنجرهی رو به كوچهشان، سايهی آبي بزرگي ديدم كه تكان ميخورد.
دختر همسايه بود كه سرش را به شيشه چسبانده بود و نگاهم ميكرد.
به خانه كه برگشتم، امتحان كردم و ديدم از پشت شيشهی مات، نميشود چيزي...
لحظه دیدار نزدیک ست.
باز من دیوانه ام ٬ مستم.
باز می لرزد ٬ دلم ٬ دستم.
باز گوئی در جهان دیگری هستم.
های ! نخراشی بغفلت گونه ام را ٬ تیغ !
های نپریشی صفای زلفکم را ٬ دست !
و آبرویم را نریزی دل !
- ای نخورده مست -
لحظه ی دیدار نزدیک ست.
لحظه دیدار نزدیک ست.
باز من دیوانه ام ٬ مستم.
باز می لرزد ٬ دلم ٬ دستم.
باز گوئی در جهان دیگری هستم.
های ! نخراشی بغفلت گونه ام را ٬ تیغ !
های نپریشی صفای زلفکم را ٬ دست !
و آبرویم را نریزی دل !
- ای نخورده مست -
لحظه ی دیدار نزدیک ست.:gol:
عید نوئل فرا رسیده و برادر بزرگ پاول برای تبریک سال نو یک خودرو زیبا برای پاول خریده بود. روزی از روزها بعد از انجام کار، پاول دفترش را ترک کرد. با تعجب دید که پسر کوچکی در کنار خودرو جدید وی دور می زند و با نگاه تحسین آمیز به ماشین نگاه می کند.
پاول از خود پرسید این پسر کیست؟ از لباس های...