ممنونم زوينا جان...خيلي لطف داري...همه عكسهات خوشگل بودن ...دست خوش.. [IMG]
منم خوبم خداروشكر...دارم بهترتر هم ميشم...اميدوارم تو هم خوب و خوش و سلامت باشي.
سلام بيژن جان
نه باوركن...جدا از عكسهاي قبلي اينا معركه بودن..يه جورايي انگار بيشتر به دل مينشستن.....يه حس قشنگي داشتن....بازم ممنونم...بازم ممنونم كه هميشه به يادمي و هميشه شامل لطف و مهربونيت ميشم.
[IMG]
و من پنداشتم
او مرا خواهد برد
به همان کوچه ی رنگین شده از تابستان
به همان خانه ی بی رنگ و ریا
و همان لحظه که بی تاب شوم
او مرا خواهد برد
به همان سادگی رفتن باد
او مرا برد
ولی برد ز یاد
[IMG]
هي نوشتم ...نوشتم..نوشتم...
هي پاك كردم ...پاك كردم ...پاك كردم...
آخر با خودم بر سر نوشتن يا پاك كردن به تفاهم نرسيدم
خدايا مثل اينكه براي نوشتن هم بايد جرأت سخن گفتن داشت...
اينبارهم ترجيحآ ....سكوت....ميكنم.
ببین ای بانوی شرقی، ای مث گریه صمیمی
همه هر چی دارم اینجاست، تو این خورجین قدیمی
خورجینی که حتی تو خواب، از تنم جدا نمی شه
مثل اسم و سرنوشتم، دنبالم بوده همیشه
بانوی شرقی من، ای غنی تر از شقایق
مال تو ارزونی تو، خورجین قلب این عاشق!
توی این خورجین کهنه، شعر عاشقانه دارم
برای تو و به اسمت، یک...