چه زود بزرگ شديم
و چه دير فهميديم
من براي بزرگ شدن
هنوز آماده نبودم
چه كسي چرخ را چرخاند؟
من حواسم نبود
بگو يك دور برگرداند
شيطنت هاي كودكانه ام
زير چرخ هايش گير كرده
بگذاريد نفسي تازه كنم
و كمي از سرگيجه هايم
فاصله بگيرم
ميخواهم خودم را لمس كنم
و به دنبال تكه هاي گمشده ام بگردم
اين حق را به...
چه زود بزرگ شديم
و چه دير فهميديم
من براي بزرگ شدن
هنوز آماده نبودم
چه كسي چرخ را چرخاند؟
من حواسم نبود
بگو يك دور برگرداند
شيطنت هاي كودكانه ام
زير چرخ هايش گير كرده
بگذاريد نفسي تازه كنم
و كمي از سرگيجه هايم
فاصله بگيرم
ميخواهم خودم را لمس كنم
و به دنبال تكه هاي گمشده ام بگردم
اين حق را به...
من زیاد فک کردم راجبش میخوام یکی دیگه برام بگه چه نظری داره وچه نیازی....
خسته...درگیر...اکثرا اینجوریم...خیلی فکر میکنم...به نظرم اینجوری بودن غیر عادیه....دنبال هدفو...مرگ و زندگیو....چندتا نقطه ی ناتمام دیگه
ولی جواب وقتای تنهایی و بی حوصله گی رو هم بگو...برام مهمه...
البت اگه قابل...
دایی
یه سوال غیر درسی
وقتی میفهمی یکی از ادم ها (ادمی که نمیشناسیش ولی ماجرای زندگیو مریضیشو کامل میدونی...مثلا یکی از دوستای دوستات)مریضه وداره به مرگ نزدیک میشه....تو اون لحظه به چی فکر میکنی؟
چقد این موضو درگیرت میکنه...
ومرگ چطور برت تعرف میشه؟
معماری جواب دادی داییی
میخوام تو خونه باشی و حرف بزنی....میخوام از رنگ بگی....از نور بگی...از فضا بگی....
میخوام بشینی تو نشیمن بگی اینجوریه اونجوریه....
فیمییییدی حمید رضا جان؟؟؟؟؟
معبودا :
مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و راضی کن تا کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم را بهم نریزد .
شاید از این حرفا یکمی رو دایی تاثیر بذاره تا شاید مهربونتر بشه