سعی کن از دور نگاش کنی...
خیلی بی ازاره
کاری به کارت نداره
محدوده ی پرایوسیشم حدودا 6 قدمه.....
دوست منم مثله تو بود
ولی الان با اینکه ازش میترسه...
اومده بهم میگه با یه مارمولک دوست شدم....داشتم شاخ درمیاوردم
میگفت یه مارمولکی غروبا یاد پشت پنجره اتاقش
اونم وامیستاد نگاش میکرد
واااااااااااای چرا اخه
منم میترسیدم ازش خیلیی
ولی یه روز جرات دادم به خودم کنارم بود.....رو برگه های دفترم....
میترسیدم حتی چند بار جیغ زدم ولی بلاخره گرفتمش
تازه فهمیدم چقد نازه...چقدر عجیبه...چقدر مغروره....
چشماش نوع نفس کشیدنش....سکوتش
تا اطلاع ثانوی از عشق دم بزن
لطفا بدون فاصله با من قدم بزن!
گاهی به روی پنجره ی کوچکم بخند
گاهی جهان کوچک من را به هم بزن
خطی به نام عشق به پیشانی ام بکش
یک سرنوشت تازه برایم رقم بزن
اصلا بیا به خاطر این روزهای خوب
از هفته روزهای بدم را قلم بزن
بی فکر درس و کار همین چند لحظه را
با من...
عکست منو یاد این داستانه انداخت
من به شدت ادم راحتیم......
وفلسفه وعمیق نگاه کردن به دنیا رو دوست دارم
فلسفه نمیخونم...اهل کتاب نیستم
تنهایی فکر میکنم...زیاد فکر میکنم