:: وقتی با تو آشنا شدم درخت مهربانیت آنقدر بلند بود که هرچه بالا رفتم آخرش را ندیدم معجون زیبایت آنقدر شیرین بود که هر چه نوشیدم سیراب نشدم و دریای عشقت آنقدر وسیع بود که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببینم و سرانجام در آن غرق شدم
پسر خالم (۸ سالشه) اومده میگه شماره ی منو بزن تو گوشیت داشته باشی منم خندیدم گفتم ما ایرانسل قبول نمیکنیم ! اومد جلو لپمو گرفت کشید گفت مام همراه اولمونو به هر کسی نمیدیم…
به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد ، به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است