جاده که صاف بود، یه پیچ، قبل از یه پل ِ طولانی، و یه پیچش ِ دیگه، توی خود ِ پل
پلی که هر هفته، بارها ازش رد میشدم، پلی که بارها شاهد ِ سرنگون شدن، سقوط، و مردن ِ آدما توی اون بودم
اینبار، شاید نوبت ِ من بود
همیشه، صندلی عقب، سمت راننده رو انتخاب میکردم، و اینبار، برای مسیر 20 کیلومتری، توی...