بازم بخونش
اولش یه غسال تصویر سازی میشه با یه غسال خونه
اما دید عامیانه است
تو نگاه دوم که زاویه نگاهمون جابه جا میشه
ما غسال رو داریم که مهربونه وهمون وظایف رو داره انجام میده
بیا باهم تصور کنیم:
یک جای سرد...
تاریک..
با بوی تندوحشت
که روح میکند از ادمی
تازه اگر ،به احتمال ضعیف!زنده باشی....
...
حالا مردی وارد صحنه میشود
قد بلند...
با ریش هایی موج دار
اخمو......
وچکمه های سیاه
که حمل میکند
پارچه های سفید ی را
که بر شانه های رفتن...نشسته اند...
وفرار در جانمان
خمیازه...
برای حرکت کردن...علاوه بر توانو راهنما تلاش لازمه
وتلاش به همراه تداوم خیلی چیزایی که نشدنیه رو شکل میده
اما چیزی که به اهداف تداوم میده...تعیین دقیق هدفه
برای تعیین هدف باید دقیق بود..باید چیزی باشه که بتونه تو رو بکشونه وهر سختی لمس تجربه جدید باشه
اگه دقیقا یه کارو بتونی با موفقیت انجام بدی...
من وقتی از حالر عبور میکنم تازه میفهمم چی میبینم...
اصلا عکس العملم نسبت به زمان درستو سنجیده نیست...
همواره تو برنامه ریزی اشتباه میکنم...سال هاست این اتفاق میفته...
عاقا مسیر باید دقیقا شناسایی بشه...چی بودیم...چی هستیم چی قراره بشیم...
وحس کردن زمان حال و به چنگ اوردنش درحد فاجعه سخته
زمانی که در حال عبوره بدون صبر میگذره و تو باید درحالی که عبو میکنی ببینی و تحلیل کنی و بشینی نقدو بررسیش کنی و تغییر جهت بدی..
این نامردیه خیلی سخته...
نفس...شناخت خود...رسیدن به اصل خلقت بودن...وبو کشیدن بوی بودن...
تعریف مرگ...وحشت ضعف...
کاستی ها در رفتار و اعمال...
یاد گیری.. واموختن...
محدود شدن در ابعاد های انسانی...در ووقت وزمان
برنامه ریزی درست...
سرکوبه جمله ی سرکوب شدن از طرف خویشتن...
و حس مسیر پرواز به هدف...
اما چطور یه هدف خارج...