اسم این کودک چیست؟
ابراهیم نیشابوری ، هراسان و پر دغدغه ، از چند کوچه پس کوچه گذشت. او سر و روی خود را با پارچه ای سفید پوشانده بود و عصای کوچکی در دست داشت . هر رهگذری که به او می رسید ، فوراً کمرش را خم می کرد و خودش را پیرمردی بیمار نشان می داد .دلِ ابراهیم مثل سیر و سرکه می جوشید . او یک...